|
کسی در درون من از عشق میگفت ! و من خواندم این واژه ها را ... محبت
قبول دارین کنکور یه کابوس قشنگه ! امروز کنکور کارشناسی داشتم . میشه گفت آسون بود . البته جز صنعتی و شرکتها که کمال محبت طراحانش رو میرسوند . حوزه مون دانشکده ریاضی " دانشگاه فردوسی " بود و با دوستان صمیمی نازنینم یه جا بودیم « اثر مثبت حضور دوستان رو مد نظر داشته باشین » توی دانشکده ریاضی احساس خیلی گنگ و عجیبی داشتم . حتی یه لحظه با خودم گفتم " کاش میشد من اینجا درس میخوندم " . یه حس دلتنگی به یه حضور مبهم از کنکور میگفتم ! سر جلسه توی راهرو شماره 16 ، کنار دیوار بودم که یهوو مراقبای انتهای سالن شروع کردن به دویدن و ... ! خلاصه حواس همه بچه ها پرت شد که چی شده ! ماجرا این بود که یکی از کلاسا چراغش شروع کرده بوده به جرقه زدن . خیلی واسم جالب بود . دقیقا امروز و وسط جلسه امتحان . عجب تصادفی ! و یه چیز جالب که بعد از دادن کیک به بچه ها – حدودا یه ساعت مونده به پایان جلسه - اکثرا پا شدن و رفتن ! حالا با این فکر که همه کیکاشون رو گرفتن و میخوان برن پی کار و زندگیشون بعد از امتحان هم کلی با دوستهام سر اینکه چرا درس نخوندیم و چقدر سوالا آسون بوده خندیدیم . البته اینو بگم که من حتما نفر دوم نباشم ، نفر سوم میشم ! پس دیگه نپرسین قبول میشی یا نه ! توی راه خونه ، توی اتوبوس ، کنار پنجره ، باد خنکی به صورتم میوزید و خنکم میکرد ! با خودم گفتم « به امتحان کنکور میخندم و ساده میگذرم ، حتی اگه قبول هم نشم ! اما اگه توی دانشگاه زندگی قبول نشم چی ؟ »
دیروز باز هم یکی دیگه از دوستانی رو که از طریق اینترنت باهاشون دوست شده بودم دیدم . این به اینترنت ربطی نداره . به انتقال محبت از هر مانع و محدودیتی ربط داره . مگه اینکه محبت خالص نباشه که خب ، ... یعنی خالص نیست دیگه ! àààààà ààààààààà àààààààààààà تقدیم به خیال برتر ذهن ندا ... من برایت دعا میکنم . در تمام لحظه هایی که دلم هوایت را میکند ! ابرها هم این روزها از تصویر صورت تو متحیر مانده اند . از تصویر صورت مهربان تو ! خستگی هامو .... غصه هامو ... گریه هامو ... آشفتگی های گاه و بیگاهمو ... بی تابی های بی پایانمو ... گله هامو ... تنهایی هامو ... دلتنگی هامو ... هیچ کدوم رو نمی تونم تحمل کنم ! خدای مهربونم ! تو چقدر بزرگی ... که بار غصهء همه و بیشتر از همهء اینهمه آدمایی ... که اینهمه بیشتر از همه ای هستن که من میدونم ... به دوش میکشی ؟
àààààà ààààààààà àààààààààààà تقدیم به خیال برتر ذهن ندا ... § ندا _ 21/3/86 § لحظه ای که تو را بیابم ... خواهم شکفت ... در میان لبخند های بی پایانت ! و خواهم سرود ... تمام آرزوهایم را در نگاه مهربانت ! آنگاه اوج میگیرم در شادیهای راستین ! و دل خواهم سپرد ... به تمام باورهایت ! رها نمیکنم لحظه ای خیال سفر با تو را پس اگر در امواج نیاز من شناور نمیشوی ... تنها , آتشفشان نگاه تنهایی ام را منجمد کن ! و از یاد نبر ... یکروز ... من تمام دوری از تو را خواهم گریست ... در آغوش هماره پذیرایت ! ... شاید اگر ... ù اگر روزی تو را بیابم ! ù پیشاپیش روز مادر رو تبریک میگم !
محمـــــــود عسل ، در یک نگاه !
یه بنده خدا میگفت : اگه یک در میلیون احتمال میدی فقط یه روز از عمرت باقی مونده ، حتما به همه اونایی که دوستشون داری بگو « دوستت دارم » ... مدت زیادی میشه که هر روز این جمله رو بدون خجالت و غرور روی لبام میارم و به اونایی که دوستشون دارم اینو میگم ! الان دیگه عادتم شده . خدایی وقتی به بیان دوست داشتن عادت میکنی , حس میکنی چقدر سبک میشی و دلت خالی میشه . انگار باری از روی دوشت برمیدارن . شاید واسه خاطر اینه که عذاب وجدان نداری « چرا حقیقت رو به اونی که دوستش داری نمیگی ؟ » . با این وجود ... در تکامل جمله اول : اگه صد در صد یقین داری هزار سال از عمرت باقی مونده ، هیچ وقت ، حتی یکبار هم به کسی نگو « دوستت ندارم » ... دلیلش هم اینه که اگه به یه نفر بگی « دوستت دارم » , اگه شانس یاری کرد و روز بعدش هم زنده موندی ، میدونی حرف دلتو زدی و خیالت راحته که دل یه نفر رو بدست آوردی و بهش این احساس رو بخشیدی که دست کم واسه یکی _ یعنی تو _ عزیزه ! تازه هروقت اون رو میبینی میتونی با رضایت تو چشاش نگاه کنی اما اگه بگی « دوستت ندارم » و از روی بخت و تقدیر ، بد بیاری و همون روز یا روز بعدش بمیری ، دیگه فرصتی نداری تا شکسته شدن قلب اون فرد رو جبران کنی . میدونی چه عذاب وجدانی رو با خودت به گور میبری ؟ خلاصه مطلب اینکه ... چه بخواهیم و چه نخواهیم ، چه تسلیم باشیم و چه مُدعی ، همه ماها فقط یه خدا داریم ؛ و روز قیامتی وجود داره که واسه جزئی ترین آزار و بی ارزش ترین خوبی مون عذاب و پاداش میده . خدای همیشه ماندگار من ! میدانم باورم میکنی آن زمان که قطره های اشک مرا در خلوت تنهاییم با خویش دیدی و دعایم را ، برای عروجش به خوشبختی میشنیدی و باور میکردی در قلب من نیرنگ جایی نداشت همدم سکوت های ممتد من ! باورم کن آن لحظه ها را که در تمام لحظاتم جاری گشته ست و جز بغض ناباوری در گلویم نیست آشنای خلوت ذهن آشفته چون طوفانم باورم کن و میدانم باور کرده ای زبان حافظ را که سر داد ... ° میخواستم که میرمش اندر قدم چو شمع ° ° او خود گذر به ما چون نسیــم سحر نکرد ° àààààà ààààààààà àààààààààààà تقدیم به خیال برتر ذهن ندا ... صدایت را میشنوم ، آن هنگام که در هیاهوی اینهمه دوست ، خود را ، باز هم تنها میابم! |