|
کسی در درون من از عشق میگفت ! و من خواندم این واژه ها را ... محبت
درست مثل خواب نیمه شب میمونه ، که یهو با یه تلنگر از خواب میپری و ببینی همه چی ، ... آره ! ... همه چی فقط خواب بوده ! اومدن اونایی که دوستشون داری ، یه خواب شیرینه که دلت میخواد از اون بیدار نشی . با اومدن شهریور هوا سرد میشه ، ولی دل منو داغ میگیره ، چون باید دوباره با چشمام ببینم جگرگوشهء من داره میره ! باز دوباره محــمود میره !
بازم ساعت 5 صبح و چشمهای خواب آلوده محمود و نفیسه و احمد ؛ و چشمهای اشک آلود من .
بسان بوته ای غریب به عرصهء وجود آمدم در انتظار مبهمی تمام عمر را نفس نفس زدم ! هزار کاروان گذشت ! هزار رهگذر رسید ! یکی مرا ندید ! یکی مرا نچید ! * فریدون مشیری * ààà àààààà ààààààààààà تقدیم به خیال برتر ذهن ندا ... آواز نسیم در میان چمن زار یاد من ، همچون بهار در خزان لبخندهایمان گم شده است ! لبخندم را بیاب ! خدایا ! دلم شکسته و پر از غصه ست ، اگه تا حالا دوام آوردم ؛ فقط واسه خاطر محبت و نظر پر از لطف توئه ! خدای خوبم ! خستگی و دلتنگی رو از روی شیشه روحم پاک کن و امید و آرزوهای قشنگ و انسان دوستانه رو روی قلبم حکاکی کن ! خدای زیبای من ! توی دلم اگه حتی یه ذره کینه و دشمنی هست که فکر میکنم نیست خدای همیشه با من ! همیشه همسفرم بمون و لحظه ای منو به حال خودم رها نکن ، که اگه منو بحال خودم بذاری ، خودمو به تباهی میکشونم . خدایا ! دوستم داشته باش ! ààà àààààà ààààààààààà تقدیم به خیال برتر ذهن ندا ... در پایان هر آرزویی که برآورده میشه ، به تو فکر میکنم . و نمیدونم پایانی برای انتظار آرزوی تو هست ؛ یا که نیست ! آب از دیار دریا با مهر مادرانه آهنگ خاک میکرد ! بر گرد خاک میگشت گرد ملال او را از چهره پاک میکرد ! از خاکیان ندانم ... ساحل به او چه میگفت ؟! کان موج نازپرود سر را به سنگ میزد خود را هلاک میکرد !
ààà àààààà ààààààààààà تقدیم به خیال برتر ذهن ندا ... این روزا هم میگذره ! ... درست مثل دیروز – مثل امروز ، حتی فردا ! تنها چیزی که میمونه چشمای منه ، که به امید دیدن تو ، کنار پنجره پلک میزنه . |