تبليغاتX
باورم کن!...

خیلی وقت بود به این جمله فکر نکرده بودم .

به اینکه وقتی یه نفر از ته دل بهت میگه .: دوستت دارم :. چه احساس خوبی پیدا میکنی ! 

 

اما سخته ، خیلی ها بهت این جمله رو بگن و تو میون اینهمه دوست داشته شدن ، ندونی کی راست میگه و کی سر به سرت میذاره و یا حتی ، کی داره بهت دروغ میگه !  سخته آدم نتونه باور کنه که چقدر این حس صادقانه ست !

 

اما خب ! ... آدمی مثل من ، شاید همون بهتر که باور کنه !  اونطوری دوست داشتن همهء اونهمه ، ساده تر و شیرین تره !

اینجوری به ذهن منم کمتر فکر و خیال هجوم میاره !  

˜ààà

˜àààààà

˜ààààààààààà 

تقدیم به خیال برتر ذهن ندا ...

 

کاش قصهء من و تو ، مثل داستان هایی بود که میخونم . اونجوری اول میرفتم صفحهء آخر کتاب داستانمون رو میخوندم

 


+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 17:23
توسط ندا همسفر نسیم موضوع: |

گاهی این فیلم های هندی رو که نگاه میکنم ، دلم به حال ایرانی ها میسوزه .  توی فیلم های هندی همیشه همه عاشق هستن .  همه آخر فیلم سر عقل میان و آدم های بد از بین میرن و بقول معروف هیچ یکی تنها نمیمونه و همه به یه نوایی میرسن .

 

بقول استاد ادبیاتمون تو دانشگاه ، در هند هیچ جوونی عزب نمیمونه !  تازه واسه هر فردی ، سه چهار تا خاطرخواه وجود داره که اگه یکی پا پس بکشه چند نفر تو صف هستن .  و خلاصه ، همه آدم خوبا زنده میمونن و تا آخر عمر زندگی خوشایندی رو در کنار خانواده ، با عشق سپری میکنن .  

 

البته جدیدا فیلمای ایرانی هم تو همین مایه ها ساخته میشه .  جوون های پولدار عاشق دخترای خوشگل میشن و یه گیتار هم دستشونه !  همشون ماشین های آخرین مدل دارن و موهاشون یه کیلو ژل رو تحمل میکنه .  و یا یکی که زن داره و بازم عاشق یه دختر زیبا و با نمک میشه و ...  

 

از هر چی فیلم ایرانی و هندی عاشقانه ست ، بیزارم !

 

 راستی بچه ها ... کنکور هم قبول نشدم

 

         یه دلتنگی کوچولو ...

ای سرنوشت ، از تو کجا می توان گریخت
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام


ای سرنوشت، مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن، که نیفتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز


ای سرنوشت ! هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را
منشین ، که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازیانه را

˜ààà

˜àààààà

˜ààààààààààà 

تقدیم به خیال برتر ذهن ندا ...

 

خندید و گفت : خیال برتر تو شوخی کودکانه ایست ؛ و من بعد از آن سخن ، از ناباوری دیگران ز عشق تو ، آهسته در غبار چشمان خود ، گریستم !

 


+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 19:38
توسط ندا همسفر نسیم موضوع: |

 

آخر این هفته یا طی هفته دیگه نتایج پذیرفته شدگان کنکور سراسری اعلام میشه .  یاد اون روزایی افتادم که دلم میخواست جز یکی از این قبول شده ها باشم . سال 83 ...  سالی که مطمئن بودم حتما اسمم توی این اسامی هست .

 

یادمه شبی که قرار بود نتایج بیاد پسرعموی 15 ساله م ، قرار بود از مکه برگرده . همه خونه عموی کوچیکم جمع بودیم . مثل همیشه فک و فامیل گیر داده بودن به کنکور و نتایجش  . منم طبق عادت معمول فقط میخندیدم و میگفتم : اگه خدا بخواد ... !

 

خلاصه اون شب با وجود اینکه خیلی خوش گذشت ، اما بدجوری واسه من مرگبار بود (میدونم خیلی هاتون تجربه ش کردین و میفهمین چی میگم  ) نصف شب ساعت 3 حاج آقا وارد فرودگاه شد و تا اومدیم خونه عمو شد 3 و نیم صبح .

چندبار پسر عموی همسن خودم توی سایت سنجش رفت و گفت هنوز نتایج نیومده ؛ و من ...

 

خلاصه روز بعد فرا رسید و ما رفتیم خونه خودمون ؛ تا شب ، که مهمونی شام مکه حاج پسر عمو جان بود .  عصر بود که صدای تلفن بلند شد و مامانم گوشی رو برداشت . دل توی دلم نبود ! یعنی میشه گفت داشتم پس می افتادم ! ولی چون مثلا میخواستم بخوابم به روی خودم نیاوردم . با همون چشمهای بسته شنیدم که مامانم گفت « باشه ، قسمت نبوده ! ایشالله سال بعد » ................ 

 

و من با همون چشمای بسته آهسته گریه کردم .  یه نیم ساعتی بزور نفس میکشیدم که کسی نفهمه بیدارم . از اینکه باید میرفتم مهمونی و به همه فامیل جواب پس میدادم لجم میگرفت . اما خب ؛ اگه نمیرفتم خیلی سه بود .

اون شب علاوه بر نصیحت ، واسه سال بعد تشویقم میکردن که درس بخونم ، و البته یه دو سه نفری تیکه انداختن که مثل همیشه واسم بی اهمیت بود  . میشه گفت تمام اون شب میون جمع لبخند میزدم ؛ در حالیکه دلم میخواست جیغ و داد راه بندازم که « ساکت باشین ! دست از سرم بردارین !  » .

 

ولی خب ! ... طبق معمول  فقط لبخند زدمو هیچی نگفتم ! یادمه شب وقتی برگشتیم خونه , با اینکه چشمام خیلی درد میکرد ، ولی اصلا گریه نکردم  . چرا ؟! ... دیگه !    

 

امروز که به اون شب فکر میکنم ، میبینم خوب شد قبول نشدم  ، والا بهترین دوستهامو  که توی دانشگاه علمی کاربردی پیدا کردمو الان مثل جونم دوستشون دارم ، از دست میدادم   . تمام خاطره های خنده دارمون رو  ، حرفامون ، فوضولی هامون  ، شیطنت هامون  ، حتی رشته ای رو که الان بهش خیلی علاقه دارم و خیلی چیزا !

واسه همینه به این جمله که " قسمت هرچی باشه پیش میاد " خیلی اعتقاد دارم .

 

با اینکه خدا بعضی چیزا رو ازم میگیره که فکر میکنم باید باشن ( اما اشتباه میکنم ) ، در ازاش خیلی بهترشو به من بخشیده ، و من بابت همه اونها ازش ممنونم ! 

˜ààà

˜àààààà

˜ààààààààààà 

تقدیم به خیال برتر ذهن ندا ...

 

پنجره خیال من همیشه بروی تو بازه !       

 


+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 15:52
توسط ندا همسفر نسیم موضوع: |