تبليغاتX
باورم کن!...

موقعیتی که یه دوست صمیمی باهات بحث میکنه تا در مورد یه ماجرا قانعت کنه ، چون واسه لحظه لحظه های زندگیت دلواپسه و تو اینو خوب میدونی ... با اون لحظه ای که تو میخوای بهترین و صمیمی ترین دوستت رو ، در مورد تصمیمش تو یه ماجرا قانع کنی ، چون واسه لحظه لحظهء زندگیش دل نگرونی .. خیلی با هم فرق دارن .

 

وقتی تو باید تصمیم بگیری ، مدام دلت میاد جلو نظرت و تمام احساست رو در برابر عقل حفظ میکنی تا یه وقت کوتاه نیای و رو دلت پا بذاری .  اما وقتی یکی دیگه رو میخوای قانع کنی ، فقط عقل رو میانجی قرار میدی و از یاد میبری ، یه روز جای اون ایستاده بودی و میگفتی : « من نمیتونم !!!! طاقتشو ندارم !!!! دلش رو ندارم !!!! نمیتونم ! ... نمیتونم ! »

 

چقد بده آدم اینجور مواقع ، وقتی میخواد کمک کنه ، اشتباهاتی رو که خودش مرتکب شده ، به زور به دیگری تحمیل کنه ! مثلا اینکه « من کوتاه اومدم اینطوری شد ! تو نباید کوتاه بیای تا مبادا مثل من بشی ! » ...

آخه چرا ؟  مگه قراره همه عین هم باشن و سرنوشت همه عین هم بشه ؟

 

خوبه گاهی اجازه بدیم دیگران هم در مسیر عشق اشتباه کنن تا خودشون بفهمن چطور راه رو پیدا کنن . نه اینکه همیشه در حسرت بذاریمشون که همیشه با خودشون بگن « شاید اگه خودم تصمیم میگرفتم و دل به دریا میزدم اوضاع بهتر میشد » !... 

 

گاهی تو دردسر افتادن خیلی مفیدتره تا اینکه همیشه در امان باشیم .

 

همهء زندگی خطره ... پس چرا ریسک نکنیم و ازش عبور نکنیم . طعم شیرین پیروزی و رهایی از خطر واقعا دلنشینه . چرا دیگران رو از این لذت محروم کنیم چون ما قبلا امتحان کردیم ؟!!!

 

 آدمایی که همیشه میترسن یا بهشون اجازه داده نمیشه به آتیش بزنن ، همیشه در حسرت میمونن و اکثر اوقات نمیتونن خودشون به نتیجه برسن . چون همیشه نتیجه بهشون ابلاغ شده ؛ و این نهایت بدبختیه !  

 

خوشحالم که از خطرهای زندگیم کمال استفاده رو بُردم و نتیجه ها رو ، هرچند بی فایده ، مفید یا مضر ، خودم بدست آوردم و با تمام وجودم درک کردم .

 

 

         یه دلتنگی کوچولو ...

پس از آن غروب رفتن ، اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر ، تو بیا شروع من باش

 

شب رو از قصه جدا کن ، چکه کن رو باور من

خط بکش رو جای پای گریه های آخر من

 

اسمت رو ببخش به لب هام ، بی تو خالیه نفس هام

قد بکش رو باور من ، زیر سایه بون دست هام

 

خواب سبز رازقی باش ، عاشق همیشگی باش

خسته ام از تلخی شب ، تو طلوع زندگی باش

 

من پر از حرف سکوتم ، خالیم ، رو به سقوطم

بی تو و آبی عشقت ، تشنه ام کویر لوطم

 

نمیخوام آشفته باشم ، آرزوی خفته باشم

تو نذار  آخر قصه حرفمو نگفته باشم !

 

˜ààà

˜àààààà

˜ààààààààààà 

تقدیم به خیال برتر ذهن ندا ...

 

اگه شهاب زندگی من تو باشی ، وقتی بخوای به قطعه ای از ذهنم برخورد کنی ، من ، واست تمام زمین روحمو آذین میبندم !

 


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 18:43
توسط ندا همسفر نسیم موضوع: |

احتمالا اکثرتون سریال « مدار صفر درجه » رو نگاه میکنید . همین اول بگم که من فقط چند قسمت اولش رو با همین چند قسمت گذشته ، اون هم بصورت لحظه ای نگاه میکردم .

 

جُدا از هدف سیاسی و قصد کارگردانش ، یه موضوع این سریال خیلی توجه منو جلب کرد . و اون رابطه میان سارا و حبیب ، در دو قسمت قبل بود .

 

من مناظره ها و گفتگوهای سارا و حبیب رو تو دانشگاهشون در پاریس ، کاملا دنبال میکردم .  برام جالب بود که با همه تفاوت و یا شباهت ها ، در یه نقطه ای ، بالاخره به تفاهم میرسیدن .  و بعد اونهمه ماجرا و علاقه و دلباختگی ...  

 

اما بعد ، بخاطر یه تهمت از طرف کسی که سارا میدونست قابل اعتماد نیست ، نظرشو نسبت به حبیب عوض کرد و به علاقه خودش پشت پا زد و رفت ؟!!!  ....... باورم نمیشد رفت ؟!!!!

 

اون حتی تهمتهای عمو و پسرعموش رو جدی گرفت ، در صورتی که در پاریس همیشه از احوال حبیب خبر داشت و میدونست داره چکاری میکنه !  ......اما باز هم رفت !!!! 

 

حتی اگه باور هم میکرد ؛ یعنی حتی عشقش ارزش این رو نداشت که خودش به دنبال حقیقت بگرده ؟!!!

 

درسته مرگ دایی عزیزش سخت بود ... اما دست کم از حبیب میپرسید و میشنید که بی گناهه ، باید حبیب رو باور میکرد !

باید تا لحظه ای که مطمئن نشده بود که اون گناهکاره یا نه ، تنهاش نمیذاشت !  باید بخودش ثابت میکرد ، بی دلیل دلباخته حبیب نبوده ، باید مبارزه میکرد و عشقش رو باور میکرد . اما ، خیلی ساده ، فقط رفت !!!   

 

فرض رو بر نادیده گرفتن سریال بگیریم ؛ از اون روز همش با خودم میگم : « اگه عشق بخواد اینطور سُست و بی بنیاد باشه و بخواد با یه تلنگر از هم بپاشه ، امیدوارم صد سال سیاه نباشه » !

˜ààà

˜àààààà

˜ààààààààààà 

تقدیم به خیال برتر ذهن ندا ...

 

نگاهم کن ! دلم را عاشقانه هدیه کردم ! تو دریا باش و من جویبار عشق رو در تو جاری ...

 


+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 10:5
توسط ندا همسفر نسیم موضوع: |