|
کسی در درون من از عشق میگفت ! و من خواندم این واژه ها را ... محبت
موقعیتی که یه دوست صمیمی باهات بحث میکنه تا در مورد یه ماجرا قانعت کنه ، چون واسه لحظه لحظه های زندگیت دلواپسه و تو اینو خوب میدونی ... با اون لحظه ای که تو میخوای بهترین و صمیمی ترین دوستت رو ، در مورد تصمیمش تو یه ماجرا قانع کنی ، چون واسه لحظه لحظهء زندگیش دل نگرونی .. خیلی با هم فرق دارن . وقتی تو باید تصمیم بگیری ، مدام دلت میاد جلو نظرت و تمام احساست رو در برابر عقل حفظ میکنی تا یه وقت کوتاه نیای و رو دلت پا بذاری . چقد بده آدم اینجور مواقع ، وقتی میخواد کمک کنه ، اشتباهاتی رو که خودش مرتکب شده ، به زور به دیگری تحمیل کنه ! مثلا اینکه « من کوتاه اومدم اینطوری شد ! تو نباید کوتاه بیای تا مبادا مثل من بشی ! » ... آخه چرا ؟ خوبه گاهی اجازه بدیم دیگران هم در مسیر عشق اشتباه کنن تا خودشون بفهمن چطور راه رو پیدا کنن . نه اینکه همیشه در حسرت بذاریمشون که همیشه با خودشون بگن « شاید اگه خودم تصمیم میگرفتم و دل به دریا میزدم اوضاع بهتر میشد » !... گاهی تو دردسر افتادن خیلی مفیدتره تا اینکه همیشه در امان باشیم . همهء زندگی خطره ... پس چرا ریسک نکنیم و ازش عبور نکنیم . طعم شیرین پیروزی و رهایی از خطر واقعا دلنشینه . آدمایی که همیشه میترسن یا بهشون اجازه داده نمیشه به آتیش بزنن ، همیشه در حسرت میمونن و اکثر اوقات نمیتونن خودشون به نتیجه برسن . چون همیشه نتیجه بهشون ابلاغ شده ؛ و این نهایت بدبختیه ! خوشحالم که از خطرهای زندگیم کمال استفاده رو بُردم و نتیجه ها رو ، هرچند بی فایده ، مفید یا مضر ، خودم بدست آوردم و با تمام وجودم درک کردم . پس از آن غروب رفتن ، اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر ، تو بیا شروع من باش شب رو از قصه جدا کن ، چکه کن رو باور من خط بکش رو جای پای گریه های آخر من اسمت رو ببخش به لب هام ، بی تو خالیه نفس هام قد بکش رو باور من ، زیر سایه بون دست هام خواب سبز رازقی باش ، عاشق همیشگی باش خسته ام از تلخی شب ، تو طلوع زندگی باش من پر از حرف سکوتم ، خالیم ، رو به سقوطم بی تو و آبی عشقت ، تشنه ام کویر لوطم نمیخوام آشفته باشم ، آرزوی خفته باشم تو نذار آخر قصه حرفمو نگفته باشم ! ààà àààààà ààààààààààà تقدیم به خیال برتر ذهن ندا ... اگه شهاب زندگی من تو باشی ، وقتی بخوای به قطعه ای از ذهنم برخورد کنی ، من ، واست تمام زمین روحمو آذین میبندم ! احتمالا اکثرتون سریال « مدار صفر درجه » رو نگاه میکنید . همین اول بگم که من فقط چند قسمت اولش رو با همین چند قسمت گذشته ، اون هم بصورت لحظه ای نگاه میکردم . جُدا از هدف سیاسی و قصد کارگردانش ، یه موضوع این سریال خیلی توجه منو جلب کرد . و اون رابطه میان سارا و حبیب ، در دو قسمت قبل بود . من مناظره ها و گفتگوهای سارا و حبیب رو تو دانشگاهشون در پاریس ، کاملا دنبال میکردم . اما بعد ، بخاطر یه تهمت از طرف کسی که سارا میدونست قابل اعتماد نیست ، نظرشو نسبت به حبیب عوض کرد و به علاقه خودش پشت پا زد و رفت ؟!!! اون حتی تهمتهای عمو و پسرعموش رو جدی گرفت ، در صورتی که در پاریس همیشه از احوال حبیب خبر داشت و میدونست داره چکاری میکنه ! حتی اگه باور هم میکرد ؛ یعنی حتی عشقش ارزش این رو نداشت که خودش به دنبال حقیقت بگرده ؟!!! درسته مرگ دایی عزیزش سخت بود ... اما دست کم از حبیب میپرسید و میشنید که بی گناهه ، باید حبیب رو باور میکرد ! باید تا لحظه ای که مطمئن نشده بود که اون گناهکاره یا نه ، تنهاش نمیذاشت ! فرض رو بر نادیده گرفتن سریال بگیریم ؛ از اون روز همش با خودم میگم : « اگه عشق بخواد اینطور سُست و بی بنیاد باشه و بخواد با یه تلنگر از هم بپاشه ، امیدوارم صد سال سیاه نباشه » ! ààà àààààà ààààààààààà تقدیم به خیال برتر ذهن ندا ... نگاهم کن ! دلم را عاشقانه هدیه کردم ! تو دریا باش و من جویبار عشق رو در تو جاری ... |