|
کسی در درون من از عشق میگفت ! و من خواندم این واژه ها را ... محبت
حس خیلی قشنگیه ! یادمه یه مدت بود از هرچی تخیل و رویا و آرزو بود ، بُریده بودم ! اما وقتی خوب نگاه میکنم میبینم ، این حس همون جاده ست ، که باعث میشه تا آخرش رو بدون توقف بری و حتی اگه دیدی اشتباه کردی ، از دوربرگردون برگردی و از نو دنبال راه جدید بگردی و مسیر درست رو پیدا کنی ! این جاده نه زن میشناسه نه مرد ، نه دوست میشناسه نه عاشق ! این جاده ، تنها جاده ایه که هرچقدر بخوای میتونی با سرعت بری و سبقت بگیری ، حتی غیر مجاز ! و هیچ کسی حق نداره بهت گیر بده ! این حس رو با همین جاده بی قانونش ، بی نهایت دوست دارم ! بدون اینو که دل من شده جادو به طلسمت یکی هست اینور دنیا ُکه تو یادش مونده اسمت
**** ******** ************** تقدیم به خیال برتر ذهن ندا ... اگه نگاه تو مثل رگبار ابر بهاره ، صبر من مثل شبهای یلداست ! ساعت دوازده ظهر بود . یهو یه نفر دستش رو گذاشت رو زنگ در خونه مون و دیگه برنداشت یادم اومد وقتی مقطع راهنمایی بودم ، مدرسه مون آخر یه کوچه بود که از خونه مون پیاده ، حداقل یه ربع راه بود . همیشه سر کوچه با هم قرار میذاشتیم تا با هم بریم مدرسه ؛ موقع برگشتن هم تا سر همون کوچه با هم بودیم . فرض کنید از سر کوچه تا ته کوچه ، که قدم زنان دست کم یه ربع تا بیست دقیقه طول میکشید چند تا خونه میتونست وجود داشته باشه ؟ وای خدا چه حالی میداد ! الان ، دلم بحال اون بیچاره هایی که اون قدیما بیخودی تا دم در میومدن ، میسوزه . **** ******** ************** تقدیم به خیال برتر ذهن ندا ... خوشم به خوشی روزگار تو ! اصلا خوشی های منم برای تو ، فقط ... یه بار به من بگو : « بیادتم » ! |