|
کسی در درون من از عشق میگفت ! و من خواندم این واژه ها را ... محبت
چند روز قبل با یکی از دوستام که جدیدا عقد کرده ، صحبت میکردم . در مورد اینکه از وقتی یه نفر وارد زندگیش شده که بقول خودش ، شده همهء زندگیش (!) ، دیگه هیچ کس به اون اندازه ، تو قلبش جا نداره . میگفت حتی خوشگل ترین و خوش تیپ ترین مردها به چشمش نمیان ؛ و مهر هیچ مردی ، حتی اگه با محبت ترین مرد عالمم باشه تو قلبش نمیشینه و نمیتونه جای کوچک ترین محبت های همسرش رو بگیره ! با خودم فکر کردم و گذشته رو بیاد آوردم ؛ زمانیکه هر روز ، از یکی خوشش میومد و بقول معروف قلبش کاروانسرا بود !!(!) بنظرم خیلی عجیب اومد که اینطور ناگهانی تفکرش عوض شده . اون هم طی یه هفته !!! دنیای مجردی و دنیای متاهلی واقعا مُبهمه و گاهی اصلا با هم قابل قیاس نیستن . جالب اینجاست که خیلی ها حتی بعد ازدواجشون هم مثل دنیای مجردی شون زندگی میکنن و بقولی کاروانسراشون تعطیل نمیشه ! کاروانسرا بودن از یه نظر خوبه که دیگه به رفت و آمدها عادت میکنی و خیلی از اومدن ها شاد و از رفتن ها دلگیر نمیشی . ولی یکی از مضراتش بی تفاوتیه که آفتیه واسه امیدواری . حالا این میون کسی که قلبش حتی کاروانسرا هم نیست (!) ... بد دردیه ! اینکه هیچ رفت و آمدی توی قلبت نباشه و مخصوصا این موقعیت واست خوشایند باشه . شاید مُرداب بودن بد نباشه ، اما از چشم من ، عادت کردن به مُرداب موندن ، هم گناهه هم زجرآور !!!
یکدم کنار دوست نشستن ، گناه نیست ! **** ******** ************** تقدیم به خیال برتر ذهن ندا ... یادمه این تو بودی که یواشکی توی ذهن من رخنه کردی (!)!! حالا ،... این منم که یواشکی توی لحظه ها بیادتم ! بدجور دلم هوای دریا رو کرده ! خب آره ! امان از این همه قدرنشناسی! میدونم تو دلتون اینو میگین!!! چیکار کنم ! دست خودم نیست ! دلم واسه دریا لک زده ! خیلی دلتنگ دریام ،... وقتی که باد شدید میوزه و امواج بلندش به سمت ساحل میاد ! بنظرم یه آزادی به آدم میده ! یه چیزی بین آسمون و زمین رها شدن ! توی خلاء موندن ! و بعد نشاطی از اون همه سرمستی و شیطنت آب ! یه مدتیه خیلی خواب دریا رو میبینم !!! چند وقت پیش خواب میدیدم رفتیم شمال ! نیمه شب بود و ماه توی آسمون خیلی خوشگل میدرخشید. دریا هم طوفانی بود و بدجور به یه ساختمونی نیمه ساخته ، که نمیدونم چطوری توی خواب من نیمه ساخته شکل گرفته بود ( شاید واسه اینکه بی اجازه راحت بتونم برم داخلشو برسم به دریا ... حتما دیگه !!! تنها راه افتادم به سمت خونه و دیواری که دریا بشدت نوازشش میکرد !!! از داخل ساختمون رد شدم و رسیدم به دریا ! ته خونه ، یه حالت بالکن مانند داشت و دریا تا لب بالکن که خیلی درب و داغون بود بالا اومده بود .دستامو محکم از دیوار گرفته بودم تا وقتی موج به دیوار بالکن میزنه منو با خودش نبره ! ولی توی اون حالت وقتی موج با اون شدت به من و صورتم میخورد ،.... !!!! وقتی امواج برمیگشت ، چقد نفسم راحت بالا میومد و چقدر ساده از خوشحالی و هیجان قهقهه میزدم ! چه خواب شیرینی بود ! دلم واسه سکوت دریا ، وقت سپیده دم تنگ شده ! واسه سرخی و دلتنگی غروبش تنگه ! واسه نشستن روی شن ها و سنگ های نم کشیده ش ، ... حتی برای فکرایی که ... نمیدونم ،... فکره ؟! تخیُله ؟! ... یا اصلا فکر آدم خالی از همه چیزه و خیال میکنه داره فکر میکنه، ... تنگ شده ! خدایا !! واسه آرامش خاطر و روحمون ، چه نعمت های عجیب و گرونی رو ، مُفت به ما دادی ! یعنی لیاقتشو داریم؟! --------------- * میگی چطوری؟! اگه نمیتونی حدس بزنی ، بپرس تا بگم !
صدای محمــود جیگرطلا حالا که دلتنگی داره رفیق تنهاییم میشه کوچه ها نا رفیق شدن حالا که میخوام شب و روز ، به همدیگه دروغ بگن ساعتا هم دقیق شدن **** ******** ************** تقدیم به خیال برتر ذهن ندا ... شاید تنها کسی که نمیدونه چقدر دوستت دارم ، تویی !!!
|