|
کسی در درون من از عشق میگفت ! و من خواندم این واژه ها را ... محبت
P نزدیکای دانشگاه ، یه پل هوایی عابر پیاده هست (!) که وقتی از دانشگاه برمیگردم ، از روش رد میشم . گاهی وقتا که خیلی دلم گرفته ست ، با خودم میگم کاش میشد " فقط " یه ساعت میشد اون بالا ، میون آسمون و زمین وایسم و به آدما و عبورشون از کنار هم ، اونم بسادگی و بی تفاوتی ، نگاه کنم P یه مشکل من اینه که وقتی یه مسئله ای میاد به ذهنم و میخوام بهش فکر کنم ، دیگه برام مهم نیست الان موقع امتحاناته (!) تا حالا دقت کردین عاشقهای واقعی ، بعد از دوری از معشوق بیشتر عاشق و شیفته میشن ؟ مثل فرهاد که بعد خودکشی ِ شیرین دیوانه تر شد . یا مجنون که بعد مرگ لیلی ... ! یا همین عاشقای زمونهء خودمون ؛ مثل فریدون مشیری که حتی بعد سالها و حتی بعد از ازدواجش با یه نفر دیگه باز هم برای عشق ِ سابقش شعر میگفت ( نمونه ش شعر بازگشت ) یا حتی همین زُلیخای بیچاره توصیهء من به اون آدمایی که میخوان بعنوان یه معشوق ، در حق عاشقهای شیفته شون ؛ البته به خیال ِ خودشون لطف کنن ؛ و با دوری و جدایی از اونا ، مثلا طفلکی ها رو خلاص کنن و یا شاید بنحوی خودشون رو خلاص کنن بقول چاوشی : تا ابد با من باش ، ای همه هستی ِ من هستیمو ازم نگیر ، حرف ِ رفتنو نزن (!) بخدا هیچ چیز بدتر از جدایی و تنهایی و بی خبری ، اونم بشکل ناگهانی نیست قضیهء این کوه و کاه هم فکر میکنم اینه که اکثر ِ عاشقا ، شکست ِ عشقشون رو تقصیر زمونه میندازن . وقتی زمونه چیزی رو ازشون بگیره ، بیشتر برای حفظ ِ اون مورد ، توی قلبشون ، حتی برای ابد ، با همه چیز حتی امید و امیدواری میجنگن ( البته بشرطی که ارزش ِ اون عشق "هیچ" نشده باشه ) برای همین ، به تنهایی و عُزلت نشینی خو میکنن و دل از دنیا و آدما میبُرن و حتی با حرفاشون امید دیگران رو هم ممکنه کمرنگ کنن . البته طبق معمول باید بگم که استثناء هم وجود داره (!) هیچ چیز بدتر از دور شدن از سیل انسانها که مخلوقات برتر خدا هستن نیست
تقدیم به خیال برتر ذهن ندا ...
شیرینی بودن ِ با تو ، در رویاهام ؛ درست شبیه شیرینی ِ عسل در واقعیته (!) |