|
کسی در درون من از عشق میگفت ! و من خواندم این واژه ها را ... محبت
P گاهی برای "خود نبودن" باید سقوط کرد !! اما شایدم گاهی باید اونقدر اوج گرفت ، تا فردی که قبلاً بودی کاملاً محو و ناپدید بشه . دلم میخواد اونقدر ارتفاعم از خودم زیاد شه که ... ! قبلاً وقتی میرفتم کوه ، حس آرامش میکردم . قبل ِ صعود ، انگار تمام دغدغه ها و مشکلات ندا بودن رو توی دامنه میذاشتم و میرفتم بالا . این روزا حس میکنم هرچقدر بالاتر میرم حریص تر میشم ؛ حس میکنم هنوز خیلی پایینم! دلم یه ارتفاع بی نهایت میخواد ! یه جایی ، ... شاید بین ابرا !
P سعی میکنم خودمو با دیگران قیاس نکنم . چون اگه این اتفاق بیفته ، اونقدر خودمو خوشبخت میبینم که دچار کُما میشم عجیب اینه که با وجود اینهمه دلیل و بُرهان ، گاهی وقتا ، بدجوری دلم از خدا میگیره ؟! خدایا ... این رفتار من ، برای تو هم عجیبه ! درسته ؟(!) P چی میشد وقتایی بود که به هیچی فکر نکنم (!) هیچی نبینم ! هیچی نشنوم ! هیچی ... ! یه حالتی مثل ِ کُما !! اونموقع نه دلتنگ میشم ؛ نه غبطه میخورم ، نه دلگیر میشم و نه بغض میکنم ! فکر میکردم رفتن به دانشگاه باعث میشه لحظه های تنهاییم محدودتر بشه . اما انگار توی دانشگاه بیشتر از همه جا حس تنهایی میکنم P گویا خیلی از اخلاق هام عوض شده . اینو وقتی دوست دوران کاردانیم بهم گفت فهمیدم ! راست میگن آدما عوض میشن . حتی کسی که فکرشو نمیکنی ، یعنی یکی مثل خودت !!(!) P دعا میکنم صدامو بشنوه ! _ الو ... صدامو می شنوی ؟ تو نباشی چه کسی منو نوازش میکنه ؟ با صبوری با منه ! دلخسته سازش میکنه !
تقدیم به خیال برتر ذهن ندا ... رنگ رُخسارم ، در این بهار ِ سبز ــ بی تو ــ زرد ِ پاییزی ست !
P تعطیلات نوروزی هم به پایان رسید ! مثل همه نوروزهایی که گذشت ! این یه مدت ، خواهرا و برادرا همه دور ِ هم بودیم و میشه گفت تعطیلات خیلی قشنگی سپری شد ، خصوصاً که مجلس عروسی داداشم بود و با همهء مشغله هاش شیرین و بیاد موندنی گذشت ! لحظهء تحویل سال ، داشتم سورهء الرحمن رو میخوندم ! حس ِ غریبی داشتم !! حسی شبیه یه گل آفتابگردون توی یه باغ پر از گل ، توی یه لحظه از شبهای ِ مهتابی ! سرزنده و امیدوار ... اما تنها و چشم براه طلوع ِ آفتاب ! P خیلی ها اعتقاد دارن ازدواج فامیلی نسبت به ازدواج با افراد ناشناس معتبر و بهتره !(!) تابستون 87 که زاهدان بودم ، همسایه خواهرم اینا تک پسرشونو که عاشق و شیفتهء دخترخاله ش بود داماد کردن . دخترخاله ش فوق العاده محجوب و خوشگل و صمیمی بود . تازه کنکور داده بود و بخاطر پسرخاله ش شهری رو که اون دانشجو بود انتخاب کرده بود . عروسی ساده و قشنگی داشتن . طوری که من غبطه میخوردم (!) چند شب قبل ، خواهرم گفت : ندا یادته اون عروسیه که با هم رفتیم ؟! گفتم آره ، ... خواهرم گفت : پسرخاله ش چند ماه قبل گفته بود « من اشتباه کردم . الان تصمیمم عوض شده و یکی دیگه رو میخوام » بعد ِ کلی دعوای فامیلی ، از هم جدا شدن !!!!!!! اونقدر شکه شدم که نهایت نداشت ! تنها چیزی که به ذهنم رسید و به خواهرم گفتم این بود که " یعنی یه آدم چقدر میتونه بوالهوس و بیرحم و نامرد و بی لیاقت باشه ؟!! " اونقدر این ماجرا برام سنگین بود که حس کردم قلب ِ من شکسته چند وقت قبل یکی از دوستام ، که مجرد بودن رو ترجیح میده و یه طورایی مستقله ؛ میگفت « مرد ِ خودم باشم ، بهتر از اینه که زن ِ یه نامرد باشم » !! تازه دارم به عمق ِ حرفش پی میبرم
واقعاً به کی میشه اعتماد کرد ؟ به کی میشه تکیه داد ؟ به باورهای چه کسی میشه ایمان آورد ؟ کی داره راست میگه ؟ چطور میشه به علاقه ها اطمینان کرد ؟! ... چطور؟!!!
تقدیم به خیال برتر ذهن ندا ... لحظه های سخت و تنهایی ِ من بی تو میگذره !!
|