تبليغاتX
باورم کن!...

احتمالا اکثرتون سریال « مدار صفر درجه » رو نگاه میکنید . همین اول بگم که من فقط چند قسمت اولش رو با همین چند قسمت گذشته ، اون هم بصورت لحظه ای نگاه میکردم .

 

جُدا از هدف سیاسی و قصد کارگردانش ، یه موضوع این سریال خیلی توجه منو جلب کرد . و اون رابطه میان سارا و حبیب ، در دو قسمت قبل بود .

 

من مناظره ها و گفتگوهای سارا و حبیب رو تو دانشگاهشون در پاریس ، کاملا دنبال میکردم .  برام جالب بود که با همه تفاوت و یا شباهت ها ، در یه نقطه ای ، بالاخره به تفاهم میرسیدن .  و بعد اونهمه ماجرا و علاقه و دلباختگی ...  

 

اما بعد ، بخاطر یه تهمت از طرف کسی که سارا میدونست قابل اعتماد نیست ، نظرشو نسبت به حبیب عوض کرد و به علاقه خودش پشت پا زد و رفت ؟!!!  ....... باورم نمیشد رفت ؟!!!!

 

اون حتی تهمتهای عمو و پسرعموش رو جدی گرفت ، در صورتی که در پاریس همیشه از احوال حبیب خبر داشت و میدونست داره چکاری میکنه !  ......اما باز هم رفت !!!! 

 

حتی اگه باور هم میکرد ؛ یعنی حتی عشقش ارزش این رو نداشت که خودش به دنبال حقیقت بگرده ؟!!!

 

درسته مرگ دایی عزیزش سخت بود ... اما دست کم از حبیب میپرسید و میشنید که بی گناهه ، باید حبیب رو باور میکرد !

باید تا لحظه ای که مطمئن نشده بود که اون گناهکاره یا نه ، تنهاش نمیذاشت !  باید بخودش ثابت میکرد ، بی دلیل دلباخته حبیب نبوده ، باید مبارزه میکرد و عشقش رو باور میکرد . اما ، خیلی ساده ، فقط رفت !!!   

 

فرض رو بر نادیده گرفتن سریال بگیریم ؛ از اون روز همش با خودم میگم : « اگه عشق بخواد اینطور سُست و بی بنیاد باشه و بخواد با یه تلنگر از هم بپاشه ، امیدوارم صد سال سیاه نباشه » !

˜ààà

˜àààààà

˜ààààààààààà 

تقدیم به خیال برتر ذهن ندا ...

 

نگاهم کن ! دلم را عاشقانه هدیه کردم ! تو دریا باش و من جویبار عشق رو در تو جاری ...

 


+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 10:5
توسط ندا همسفر نسیم موضوع: |