ساعت دوازده ظهر بود . یهو یه نفر دستش رو گذاشت رو زنگ در خونه مون و دیگه برنداشت
. با هول و عجله چادرمو سرم کردمو بدو از پله ها پریدم پایین تا در رو باز کنم . از بس عجله ای خودمو به دم در رسونده بودم نفسم بالا نمیومد
. در رو که باز کردم ....... دیدم چند تا پسر بچه مدرسه ای دارن به خونه ما نگاه میکنن و میدون و میخندن
. فهمیدم واسه مزاحمت زنگ زدن شیطونا !
اول یه چیزی تو دلم اومد بهشون بگم اما ... 
یادم اومد وقتی مقطع راهنمایی بودم ، مدرسه مون آخر یه کوچه بود که از خونه مون پیاده ، حداقل یه ربع راه بود .
یه دوستی داشتم که میشه گفت بذر شیطنت وجود من رو اون آبیاری کرد و به ثمر رسوند !
دستش طلا ! 
همیشه سر کوچه با هم قرار میذاشتیم تا با هم بریم مدرسه ؛ موقع برگشتن هم تا سر همون کوچه با هم بودیم . فرض کنید از سر کوچه تا ته کوچه ، که قدم زنان دست کم یه ربع تا بیست دقیقه طول میکشید چند تا خونه میتونست وجود داشته باشه ؟
خدا میدونه من و این دوستم چند بار زنگ این خونه ها رو زدیم و فرار کردیم !!! ...
(مقطع راهنمایی سه سال طول میکشه ! سه سال مزاحمی زنگ زدن و فرار کردن ، البته سال سوم ، فکر میکنم مرض ریختنمون کمتر شده بود
)
وای خدا چه حالی میداد !
اینقده واسمون صفا داشت که تمام مسیر لبامون خندون بود . میگفتی دنیا رو بهمون میدادن !
خیلی قانع بودیم و به همین چیزا دلمون خوش بود !
جالب اینجاست زنگ زدن و فرار کردن همیشه واسمون تازگی و جذابیت عجیبی داشت .

الان ، دلم بحال اون بیچاره هایی که اون قدیما بیخودی تا دم در میومدن ، میسوزه .
خدا میدونه چقد ما دو تا رو نفرین کردن . خدا رحم کنه !
واسه همین ، ... اون روز تنها کاری که کردم این بود که بگم : « خدا هداییتون کنه بچه ها ! » 
****
********
**************
تقدیم به خیال برتر ذهن ندا ...
خوشم به خوشی روزگار تو ! اصلا خوشی های منم برای تو ، فقط ... یه بار به من بگو : « بیادتم » !
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 9:35
توسط
ندا همسفر نسیم موضوع:
|