|
کسی در درون من از عشق میگفت ! و من خواندم این واژه ها را ... محبت
از همون بچگیم ، با تصورات و تخیلات و این چیزا حال میکردم . گاهی وقتا خوشی آدم ، درست مثل یه توهم میمونه ! مثل یه پلک زدن ! گذشته از این حرفا ، تصورات و تخیلات اینجا به درد میخوره ! وقتی که دیگه مثل حالا محمــود پیشم نیست تا بغلش کنم ، اون موقع میرم تو تخیلاتم و دستاشو میگیرم و با هم بالا و پایین میپریم ، درست مثل اون روزا ! کی به کیه ؟ پرواز آفتاب و نسیم و پرنده را ... می دانم و صفای دل آویز دشت را !... اما ، من این میان ... پرواز لحظه ها را افسوس میخورم ! پرواز این پرندهء بی بازگشت را !!!(!) **** ******** ************** تقدیم به خیال برتر ذهن ندا ... خدا رو چه دیدی؟!! آخه میگن شاید یه روز ، تو ، بشی حقیقت برتر ذهن ندا ! |