|
کسی در درون من از عشق میگفت ! و من خواندم این واژه ها را ... محبت
P دلم برای همهمه ای از جنس ِ آسمان و دریا لک زده ! P این روزا انتخابات ریاست جمهوری ایران ، شده موضوع داغ بین محافل داخل و خارج کشور ! دیگه خسته شدم بس که تو این مناظرات و ستادا مثل دو تا بوکسور میزنن تو سر و صورت همو بقولی از هم حالگیری میکنن . واقعاً داره حالم بهم میخوره از هرچی سیاست و مسخره بازیای سیاسیه . عجیبه که همشون هم دارن میان تا مردم رو نجات بدن ، احساس خطر میکنن (!) از بین مردم بلند شدن تا ازشون دفاع کنن (!) میخوان تحول ایجاد کنن (!) ... خدایا نکنه اینا پیغمبرن ما متوجه نمیشیم ؟! بدون استثناء داره تک تک ِ حرمت ها شکسته میشه ! مثل توپ و خمپاره به هم شلیک میکنن و حرمت مابین شون، حرمت دولت و ملت و ... همه رو زیر پا له میکنن ! فقط مونده امام خمینی رو هم زیر سوال ببرن !! جالب اینجاست در مورد پیشرفتها و علم و ترقی ها، در هر دوره ای ، به سادگی صحبت میکنن و به اسم دولت خودشون می نویسن ! آقای موسوی ! شما که اینهمه ادعات میشه زمان جنگ رو راه بُردی و ...!! اون زمان که میگی دولت من بود ، یادت باشه زمان جنگ بود ، زمان اتحاد بود ، یه زمان بی نظیر که فکر نمیکنم دوباره تکرار بشه ! امام خمینی عین یه دیوار محکم پشت سرت ایستاده بود و نمیذاشت دشمنا ، چه از جنس ایرانی چه خارجی ، مثل علف هرز نفس بکشه !! آقای خاتمی !! حیف واژه که بخواد حرومت بشه ! آقای احمدی نژاد !! پیشرفت های علمی دوران تو برمیگرده به دانشمندا و نخبه هایی که خیلی هاشون با رنج و زحمت و شب و روز تحقیق و دردسر به اینجا رسیدن . بعضیاشون شب و روز مایه گذاشتن ، از کمکهای دولت و سرمایه گذاری ها و شکستهای اجباری ناامید شدن ، اما محکم وایسادن و توکل کردن تا بالاخره به هدفشون رسیدن ، ادعایی هم برای داشتن جایگاه و مقام ندارن ! علم زمان تو بیشتر از دورانهای قبل ترقی کرده ، درست !! اما اگه این یه مقدار بهره وری و پیشرفت رو نمیداشتیم که باید میزدیم تو سرمون ! پس تو هم مدیون اون جوونا و زحمتکشهایی هستی که با خون دل به اینجا رسیدن ! فقط میتونم بگم ، همه تون دروغگویین و ارزش ریاست بر جمهوری عزیز ِ ایران رو ندارین و مایهء ننگ ِ این مملکت هستین طوری که باعث شدین همه از این نظام ِ بظاهر جمهوری بیزار بشن . خدا بهمون رحم کنه با این حیات وحشی که سیاستمدارا برامون بوجود آوردن !
تقدیم به خیال برتر ذهن ندا ...
نسیم از سفر بازآمد و گفت : ... گوش کن !(!)! ؛ " صدای قدمهای خسته ای از دور می آید ! " ... |